این فصل جدید از مجموعه «اسپارتاکوس» این سؤال را مطرح میکند: چه میشد اگر "آشور" در پایان «اسپارتاکوس: انتقام» روی کوه وزوویوس نمیمرد؟ و چه میشد اگر او، در ازای کمک به رومیها برای کشتن اسپارتاکوس و پایان دادن به شورش بردگان، صاحب مدرسه گلادیاتورهایی میشد که زمانی در اختیار "باتیاتوس" بوده است؟
موجودی اسرارآمیز و نامیرا که هیچ احساس و هویتی ندارد، به زمین فرستاده شده. با اینحال، این موجود میتواند شکل چیزهایی را که انگیزه زیادی دارند به خود بگیرد. درابتدا یک گوی است و بعد از آن یک سنگ. همینطور که دما کم میشود و برف برروی خزه مینشیند، شکل خزه را به ارث میبرد. وقتی گرگی تنها و زخمیشده بهسختی درحال راه رفتن است و درنهایت درانتظار مرگ خود به زمین میافتد، شکل آن حیوان را بهخود میگیرد. و بالاخره این موجود هوشیار شده و شروع به سفر در توندرا کرده تا زمانی که یک پسر را ملاقات میکند. این پسر بهتنهایی در شهری خالی از سکنه زندگی میکند که مدتی قبل، بزرگسالان آن شهر را برای پیداکردن بهشتی که گفته شده فراتر از دریای بیکرانِ توندرای سفید وجوددارد، ترک کردهاند. به هرحال، کار آنها برای هیچ و پوچ بوده و اکنون این پسر در وضعیت بحرانی بهسر میبرد. با گرفتن شکل این پسر، ماجراجویی بیپایانی را بهدنبال تجربهها، مکانها و افراد جدید شروع میکند.
لوسی دختری است که به تازگی وارد کالج شده، و همه چیز در زندگی او زمانی که با مردی با گذشته مرموز بنام استفن آشنا می شود تغییر می کند...
داستان فردی به نام تامی که روابط خود را با همگان قطع می کند و نیویورک را برای همیشه ترک و خاطرات آنجا را در صندوقچه یادگار خود قرار می دهد.
سرهات، یک جراح موفق، وطن خود را ترک می کند تا زندگی جدیدی در استانبول بسازد. او عاشق ملک می شود و مخفیانه با او ازدواج می کند، اما سرنوشت او را به اورفا می برد، جایی که او در زیر سایه دو رقیب با گذشته خود روبرو می شود...
ساندوکان یک دزد دریایی مالزیایی است که به همراه دوستش یانز و خدمه آنها از جزیره مومپراسم به نیروهای انگلیسی حمله می کند. او در طول ماجراجویی های خود عاشق بانو ماریانا گیلونک، هنرمند انگلیسی-ایتالیایی می شود...
مورگان یک مادر مجرد با ذهنی استثنایی است که مهارت غیرمتعارف او در حل جنایات منجر به مشارکت غیرمعمول و غیرقابل توقف با یک کارآگاه مجرب می شود.
آی هوشینو ۱۶ ساله یه آیدول زیبا و با استعداده که طرفداراش دیوونهی اون هستن. او بمانند یک دوشیزه جوان و پاک میماند. هر چیز درخشانی طلا نیست. گورو آممیا یک دکتر متخصص زنانه که در یک شهر کوچک زندگی میکنه و از طرفدارای پر و پا قرص آیـه. بخاطر همین وقتی آیدول مورد علاقهش رو باردار در بیمارستان میبینه، کرک و پرش میریزه! گورو به اون قول یک زایمان بی خطر رو میده. اما خبر نداره که بخاطر ملاقات با یه شخصیت اسرار آمیز، مرگ زودتر از موعدی رو قراره تجربه کنه، یا حداقل همچین فکری میکرده. اما چشمانش رو باز میکنه و میبینه که به بقل آیدول مورد علاقهش نشسته! گورو متوجه میشه که به عنوان هوشینو آکوامارین متولد شده، پسر آی!
«راهیابها» داستان سه تا دانشآموز دبیرستانیه که یهو خودشون رو تو یه دنیای قرونوسطایی خشن پیدا میکنن. اینا با یه سری رفیق غریبه که تو یه جنگ داخلی گیر افتادن، همراه میشن و برای زنده موندن میجنگن، در حالی که دنبال راهی برای برگشتن به خونه هستن.
در آینده ای آخر الزمانی از شهر لس آنجلس، مردم برای محافظت از جان خود در برابر رادیو اکتیو، موجودات جهش یافته، و راهزن ها، در پناهگاه های زیرزمینی زندگی می کنند...