جیرو آزوما از خاندانی نینجایی میآید و هنرهای شینوبی را از پدربزرگش آموخته است. او توانایی برقراری ارتباط با حیوانات را دارد. زندگی او زمانی که در جنگل با گربهای سیاه و زخمی به نام راگو آشنا میشود، به کلی دگرگون میشود ...
لتیسیا آزاده که از کودکی نامزد شده است، با ازدواج اجتناب ناپذیر خود با ولیعهد کلارک مبارزه می کند. وقتی او با یک زن جدید وارد می شود، او خوشحال می شود، اما او مصمم است که او را با وجود تلاش های او برای فرار به دست آورد.
یوکیا و میکو، دوستان دوران کودکی، برای خجالت دادن یکدیگر، بازیای انجام میدهند که در آن میگویند «دوستت دارم». حالا در دبیرستان، بازی آنها ادامه پیدا میکند، اما احساسات واقعیشان آشکار میشود و این عبارت را معنادار میکند. هر دو بیشتر میخواهند، اما از تمام شدن بازی میترسند ...
یک فانتزی تاریک که در آن قهرمانان جنایتکارانی که به خدمت قهرمانی در یک واحد نظامی تنبیهی محکوم شدهاند باید علیه ارتش پادشاه شیاطین بجنگند...
دانشجوی خجالتی با رویای فراموش شده قهرمان بودن، زمانی که یک نگهبان مرموز او و یک هنرمند جوان را برای مبارزه با جرم و جنایت در دنیایی که قدرت های فوق العاده رایج اند اما قهرمانان واقعی کمیاب، دعوت می کند، هدف جدیدی پیدا می کند...
آی هوشینو ۱۶ ساله یه آیدول زیبا و با استعداده که طرفداراش دیوونهی اون هستن. او بمانند یک دوشیزه جوان و پاک میماند. هر چیز درخشانی طلا نیست. گورو آممیا یک دکتر متخصص زنانه که در یک شهر کوچک زندگی میکنه و از طرفدارای پر و پا قرص آیـه. بخاطر همین وقتی آیدول مورد علاقهش رو باردار در بیمارستان میبینه، کرک و پرش میریزه! گورو به اون قول یک زایمان بی خطر رو میده. اما خبر نداره که بخاطر ملاقات با یه شخصیت اسرار آمیز، مرگ زودتر از موعدی رو قراره تجربه کنه، یا حداقل همچین فکری میکرده. اما چشمانش رو باز میکنه و میبینه که به بقل آیدول مورد علاقهش نشسته! گورو متوجه میشه که به عنوان هوشینو آکوامارین متولد شده، پسر آی!
در یک خیابان خاطره انگیز در روستای Shikou دختری به نام Ritsuka Tachibana به عنوان یک دانش آموز سال اولی به دبیرستان Shikou می رود. او روزهای آرامی را در کنار مادر خود ماریا می گذراند تا این که همه چیز سقوط می کند...او کیست؟ انسان؟ دیو؟ این داستان دختری است که افسون زیبایی شیاطین گشته است...
این جادوگر جوان سرسخت برای تسلط بر طلسمی که زندگی او را نجات داد، دست از کار نخواهد کشید: انفجار! مگومین، "بزرگترین نابغه قبیله جادوی زرشکی"، تصمیم گرفته است تا مطالعات خود را به جادوی تهاجمی قدرتمندی که توسط ناجی مرموزش استفاده می شود اختصاص دهد. سپس یک روز، خواهر کوچک او یک بچه گربه سیاه را در جنگل پیدا می کند. اما این گربه فقط یک دوست پشمالو جدید نیست - او کلید بیدار کردن یک خدای تاریک است!
رنتورو آیجو، دانش آموز دبیرستانی، در دوران دبیرستان 100 بار توسط دختران رد شد. او برای شانس بهتر در دبیرستان به یک زیارتگاه می رود. خدای عشق ظاهر می شود و به او قول می دهد که او به زودی 100 نفر را که مقدر است با آنها قرار ملاقات بگذارد، ملاقات خواهد کرد. اما یک شرط وجود دارد: اگر دو نفری که سرنوشت با آنها آشنا می شود، عاشقانه یکدیگر را دوست نداشته باشند، می میرند. رنتورو و 100 دوست دخترش در دبیرستان چه سرنوشتی خواهند داشت؟