بعد از اینکه گرتا خواهرش، لوسی، را بر اثر بیماری سرطان خون از دست میدهد، بازیای را پیدا میکند که لوسی برایش ساخته و نام آن «نقشهی آرزوها» است. او از طریق این سفر و آشنایی با پسری به نام ویل، یاد میگیرد که با غم و اندوه خود کنار بیاید و هویت واقعیاش را پیدا کند.
آمایا پس از نقل مکان از بارسلون به شهر ملال آور مادرش، متوجه می شود که ممکن است قدرت هایی را از مادربزرگش به ارث برده باشد که شایعه شده جادوگر بوده است.