بعد از اینکه گرتا خواهرش، لوسی، را بر اثر بیماری سرطان خون از دست میدهد، بازیای را پیدا میکند که لوسی برایش ساخته و نام آن «نقشهی آرزوها» است. او از طریق این سفر و آشنایی با پسری به نام ویل، یاد میگیرد که با غم و اندوه خود کنار بیاید و هویت واقعیاش را پیدا کند.
زندگی کامیلا با بازگشت برادران دی بیانکو پس از ۷ سال زیر و رو میشود.آنها هنوز راهی برای نفوذ به او دارند که هیچ کس دیگری نمیتواند.