یاسمن، زنی جوان که با بیماری مرگبار قلبی دستوپنجه نرم میکند، برای رسیدن به پیوند قلب و ساختن آیندهای بهتر برای خود و برادر ناتنیاش، توفان، به تصمیمهایی خطرناک و پیچیده روی میآورد؛ اما وابستگی وسواسگونه توفان و ورود آنها به دنیایی تاریک از روابط پرتنش و انتخابهای اخلاقی دشوار، مبارزه برای بقا را به مسیری پیشبینیناپذیر تبدیل میکند.
توبچگی با دنیای جنایتکار خودش غریبه نیست.. هرکی تو این دنیا باشه برای مخالفت با بی عدالتی قسم میخوره.. با بزرگ شدن و ثروتمند شدن، خودش منبع این بی عدالتی میشه.. از دوست داشتن دوری نمیکنه… دوست داشته شدن رو هم خیلی دوست داره… دوست داره تو چشم همه زنای زندگیش باشه:مامانش،همسرش،دخترش و دوست دخترش… خانوادشو خیلی عزیز میشمره… برای اونا مثل یه پدر فداکاره… یه دوست وفادار… یه برادر… یه رئیس عادل و بخشنده.. ولی برای زنده موندن مجادله میکنه،چون دولت برا رسیدن به خواسته های خود این آدمو مخالف خود میبینه