کمال، یک وامدهنده کوسهصفت، با عفیفه، فیلمنامهنویسی که در تلاش برای پرداخت بدهیهایش است، ملاقات میکند. آنها در مییابند که عشق و فضیلت آنقدرها هم که به نظر میرسند ساده نیستند.
آسلی پس از دریافت قلب ملیک آلکان به دنیای غم، قدرت و عشق ممنوع کشیده می شود. اما یک سوال همه آنها را آزار می دهد: آیا مرگ ملیکه یک تصادف بود یا قتل؟
این داستان ناگوار ماجرای دو برادر را روایت میکند که برای پرداخت بدهی خود به رباخوار از عمویشان پول قرض میگیرند، اما غافل از آنکه پولها تقلبی است.
آسیم از مردم با دروغ و بازی های ماهرانه اش کلاهبرداری می کند. آسیم و باندش، زمانی که پای شخص دیگری به قلمروشان باز میشود دوباره متحد میشوند...