داستان درباره دختر جوانی به نام هولیا است که در فقر بزرگ شده اما آرزوی زندگی پر زرقوبرق و مجلل دوست صمیمی و ثروتمندش، نسلیهان را در سر میپروراند. هولیا با استفاده از زیبایی و جاهطلبی خود تلاش میکند تا از وضعیت فعلیاش فرار کند و وارد طبقه مرفه جامعه شود. با ورود او به این دنیای پر از ثروت، مسیر زندگیاش با یک پزشک به نام سارپ و جوانی به نام اریم تقاطع پیدا میکند و او را درگیر بازیهای خطرناک، عشق، جاهطلبی و رازهای پنهان میکند…
نسلیهان زندگی ای داره که از بیرون عالی به نظر میاد و همه حسرتش رو میخورن. نسلیهان هم این توهم رو باور کرده، و در حالی که فکر میکنه زندگی بیعیب و نقصی رو میگذرونه، متوجه میشه مورد اعتمادترین فرد زندگیش، شوهرش، خیلی وقته داره بهش خیانت میکنه. اونم با دختری که اون رو جای خواهرش میدونه. سنگ روی سنگ بند نمیشه و نسلیهان مجبور میشه درست و غلط، و خوب و بد رو دوباره زیر سوال ببره و معنایی دوباره بهشون بده. تا بتونه دوباره سر پا بایسته و به خاطر خودش، به خاطر خانوادهاش، و به خاطر بچههاش بجنگه…
زندگی اسرا پس از خبری که در روزنامه مشاهده میکنه، وارونه میشه. شوهر سابقش (اوزان) که یک سال پیش از هم جدا شدن، صاحب یه شرکت میلیون دلاری شده. اسرا تصمیم میگیرد دوباره اوزان را عاشق خود کند و باعث ترمیم قلب شکسته او شود، به همین دلیل وارد شرکت اوزان میشود و میخواهد اونجا استخدام شود…