اولیویا هولت و اوبری ژوزف به ترتیب نقشهای تندی بوون ملقب به خنجر و تایرون جانسون ملقب به شنل است، این دو نوجوان که با گذشتههای متفاوت، به خواب سنگین رفته و بیدار میشوند، خود را عاشق یکدیگر میبینند. این در حالی است که این دو قدرتهای ماورالطبیعهای را کسب کردهاند ...
هنگامی که یک بیماری واگیردار بسیار خطرناک و کشنده در آتلانتا پدیدار می شود، قرنطینه این شهر بزرگ به سرعت اجرا می شود و کسانی که در در داخل مرز و خط (قرنطینه) گیر نموده اند باید برای زندگی و جانشان سعی و مبارزه کنند...
«ریک» یک افسر پلیس است که بعد از گلوله خوردن در حین ماموریت، چندین ماه در بیمارستان بیهوش بوده است. وقتی که او بیدار می شود، می فهمد که دنیای اطرافش توسط زامبی ها (مرده های متحرک) تسخیر شده است، و به نظر میرسد که او تنها شخص زنده است. او برای پیدا کردن خانواده اش به شهر آتلانتا می رود، و در آنجا به گروهی از بازمانده ها بر می خورد که در خارج از شهر ساکن شده اند. همسرش «لوری» و پسرش «کارل» و همینطور بهترین دوستش، «شین» در میان بازمانده ها هستند. اکنون او بهمراه دیگر بازمانده ها باید در دنیایی که پر از مرده های متحرک است، راهی برای زنده ماندن پیدا کنند...
دو برادر خون آشام به نام های «استفان» و «دیمن»، که دارای زندگی جاودانه هستند، قرن هاست که میلشان برای نوشیدن خون انسان را مخفی کرده و میان مردم زندگی می کنند. آن ها قبل از اینکه اطرافیان متوجه عدم تغییر سن آن ها شوند، از شهری به شهر دیگر نقل مکان میکنند. اکنون آن دو به شهر ویرجینیا بازگشته اند، همان جایی که به خون آشام تبدیل شدند. استفان پسر شریفی است و خون انسان را به خود ممنوع کرده تا مجبور نباشد کسی را بکشد، اما همواره سعی می کند مراقب اعمال برادر شرورش، دیمن باشد. بعد از آمدن به ویرجینیا، طولی نمی کشد که استفان عاشق یک دختر مدرسه ای بنام «الینا» میشود...