مدت کوتاهی پس از مرگ مادرش، زنی بی گناه و جوان به خانواده قیم اشرافی میانسالش پناه می برد که او را در برابر پیشرفت های جنسی او تسلیم می کند...
.مارسلینو یک کودک یتیم است که در یک صومعه زندگی می کند. یک روز هنگامی که او در اتاقی پر از اشیا قدیمی، حال خوردن وعده ی غذایی کوچکش است، یک تکه از نانش را به یک مجسمه ی قدیمی مسیح می دهد. این مجسمه نان را بر می دارد و آن را می خورد. به خاطر این کار، مجسمه از مارسلینو می خواهد که آرزویی بکند که آن را براورده کند. مکارسلینو آرزو می کند که مادرش را ببیند.