با زیرنویس چسبیده
با دوبله فارسی
موشى که در یک آپارتمان در لندن زندگى پررفاهى دارد، یک روز تصادفى به درون سسیتم زیرزمینى شهر پرت مى شود.
با زیرنویس چسبیده
مولی و کارل زوج جوان و خوشبختی هستند که بتازگی با هم ازدواج کرده اند و پس از ماه عسل به خانه شان باز می گردند. کارل پس از بازگشت بلافاصله متوجه می شود یکی از دوستان صمیمی اش به اسم رندی دوپری اخیراً شغل، خانه و اتومبیل اش را از دست داده است. کارل بدون اینکه با مولی مشورت کند به رندی پیشنهاد می دهد که موقتاً در خانه آنها اقامت کند...
با زیرنویس چسبیده
با دوبله فارسی
یک پدر شاد و مهربان، سارق کوتوله و ریز نقشی را که در خانه ی او مخفی شده را به جای کودکی قرار بوده به فرزندی قبول کند اشتباه می گیرد و کم کم عاشق او می شود...
با زیرنویس چسبیده
«ناچو» (بلک) مرد جواني است که در صومعه اي در مکزيک بزرگ شده و حالا همان جا آشپزي مي کند. او نقابي به چهره مي زند و شنلي بر دوش مي اندازد تا در مسابقات کشتي کچ محلي شرکت کند و جايزه ي 200دلاري اش را ببرد و به کمک آن بتواند براي بچه ها غذاهايي بهتر و براي خودش اعتبار دست و پا کند...
با زیرنویس چسبیده
با دوبله فارسی
دیجی والتر یک پسر ۱۲ ساله است که همیشه از پنجره ی اتاقش خانه ی آقای نبرکرکر را دید می زند آقای نبرکرکر همسایه ی مرموزی است و هر چیز که در حیاط خانه اش بیافتد مصادره می کند پدر و مادر دیجی برای تعطیلات آخر هفته به خارج از شهر می روند و دیجی را به پرستار بچه الیزابت می سپارد ولی دیجی همراه با دوستانش شبانه برای کشف راز خانه ی هیولا از خانه بیرون می آیند...
با زیرنویس چسبیده
با دوبله فارسی
راکونی زیرک یک خانواده از حیوانات جنگلی ناهمنوع را گول میزند تا بدهی غذاییاش به یک خرس را، با دستبرد زدن به خانههای انسانها، فراهم کرده و برگرداند... و او در این میان چیزهایی هم در مورد خانواده داشتن یاد میگیرد.
با زیرنویس چسبیده
با دوبله فارسی
منفرد، سید و دیگو در می یابند که عصر یخبندان رو به اتمام است، و با دیگران برای رفتن به زمینهای بلندتر، همراه می شوند. در طول این سفر آنها می فهمند که منفرد تنها ماموت پشمالو باقیمانده در دنیا نیست.
با زیرنویس چسبیده
با زیرنویس چسبیده
با دوبله فارسی
«ديک هارپر» (کري) از کار بي کار شده و او و همسرش «جين» (ليوني)، بايد روش هاي جديدي براي تأمين مخارج زندگي مرفه شان پيدا کنند. چندي نمي گذرد که اين دو راه حل اساسي را براي گشودن گره زندگي شان پيدا مي کنند: دزدي...
نيويورک، سال 1959. «ليو بلوم» حسابرس (برادريک)، «ماکس بيالي استاک» (لين) تهيه کننده ي مفلس نمايش هاي برودوي را مجاب مي کند که با يک نمايش ناموفق بيش از يک نمايش موفق مي توان پول در آورد: حاميان مالي در اين جا نخواهند پرسيد که سرمايه هاي شان کجا رفته است. اما نمايش موزيکالي که انتخاب مي کنند و فروش نکردنش تضمين شده، موفق از آب در مي آيد...